شاگردی که آش را نخورد اما دهانش سوخت

author-33ce 21 مهر 1405 فرهنگی 12 دقیقه مطالعه 0 نظر

شاگرد هنوز قاشقی از آش نخورده بود که استادش او را به عجله در خوردن غذای داغ متهم کرد؛ سوءتفاهمی ساده که به ضرب‌المثل «آش نخورده و دهان سوخته» رسید.

گاهی برای متهم شدن، نه لازم است خطایی کرده باشی و نه حتی کاری را شروع کرده باشی؛ کافی است کسی صحنه را اشتباه ببیند و پیش از آنکه حقیقت را بداند، درباره‌ات حکم بدهد. درست مثل شاگرد خجالتی پارچه‌فروشی که هنوز قاشقی از آش نخورده بود، اما ناگهان خودش را در مظان اتهام دید؛ حکایتی که به ضرب‌المثل «آش نخورده و دهان سوخته» رسید.

در روزگاری دور، در بازارچه‌ای شلوغ، پارچه‌فروشی حجره‌ای داشت و پسری جوان در آن شاگردی می‌کرد. پسر مؤدب و درستکاری بود، اما خجالتی بودنش گاهی کار را برایش دشوار می‌کرد. از آن دسته آدم‌هایی بود که برای نرنجاندن دیگران، حاضر بودند خودشان را به زحمت بیندازند؛ حتی وقتی پای یک وعده ناهار ساده در میان بود.

روزی پارچه‌فروش بیمار شد و نتوانست به حجره برود. شاگرد طبق معمول صبح زود کرکره مغازه را بالا کشید، جلوی حجره را آب‌وجارو کرد و منتظر ماند تا استادش از راه برسد. اما خبری نشد. ساعتی بعد، به او اطلاع دادند که حال تاجر خوب نیست و باید برای تهیه دارو و خبر کردن پزشک دست‌به‌کار شود.

پسر در حجره را بست و به دنبال پزشک رفت. پزشک پس از معاینه، دارویی برای تاجر نوشت و شاگرد هم بی‌درنگ آن را تهیه کرد. وقتی به خانه برگشت، ظهر شده بود. دارو را تحویل داد و خواست به راه خودش برود، اما همسر تاجر که زن مهمان‌نوازی بود، اجازه نداد دست خالی از خانه بیرون برود.

گفت: «حالا که تا اینجا آمده‌ای، ناهار را هم با ما بخور.»

شاگرد هرچه عذر آورد، فایده‌ای نداشت. سرانجام دعوت را پذیرفت و همراه زن و شوهر بر سر سفره نشست.

آن روز غذای خانه آش بود؛ آشی که عطرش در اتاق پیچیده بود و کاسه‌هایش روی سفره انتظار می‌کشیدند. تاجر برای شستن دست‌هایش به حیاط رفت و همسرش هم به آشپزخانه برگشت تا قاشق‌ها را بیاورد. شاگرد ماند و سفره‌ای که هنوز کسی دست به غذایش نبرده بود.

حالا مشکل تازه‌ای پیش آمده بود. پسر خجالت می‌کشید کنار استادش بنشیند و غذا بخورد. از طرفی نمی‌توانست به‌راحتی از دعوت صاحبخانه سر باز بزند. با خودش فکر کرد اگر بهانه‌ای بیاورد، شاید بتواند بی‌آنکه کسی دلخور شود، از خوردن ناهار معاف شود.

ناگهان فکری به ذهنش رسید: وانمود کند دندانش درد می‌کند!
دستش را روی دهانش گذاشت و منتظر ماند تا تاجر برگردد.

چند لحظه بعد، پارچه‌فروش وارد اتاق شد. چشمش به شاگرد افتاد که دست روی دهانش گذاشته بود. نگاهی به او انداخت و بی‌آنکه چیزی بپرسد، گفت: «دهانت را سوزاندی؟ چرا این‌قدر عجله کردی؟ باید صبر می‌کردی آش کمی سرد شود و بعد می‌خوردی!»

شاگرد ماتش برد. هنوز لب به آش نزده بود، اما استادش چنان با اطمینان حرف می‌زد که انگار او را حین خوردن غذای داغ دیده است.

در همین لحظه، همسر تاجر با قاشق‌ها وارد اتاق شد. حرف شوهرش را که شنید، با تعجب پرسید: «چه می‌گویی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من تازه قاشق‌ها را آورده‌ام!»

تاجر تازه متوجه اشتباهش شد. شاگرد نه آشی خورده بود و نه دهانش سوخته بود؛ تنها می‌خواست بهانه‌ای برای ناهار نخوردن پیدا کند. اما یک حرکت ساده و یک برداشت عجولانه، او را در موقعیتی قرار داده بود که باید بی‌گناهی‌اش را ثابت می‌کرد.

از آن پس، این حکایت را برای توصیف کسانی نقل کردند که بی‌آنکه خطایی مرتکب شده باشند، گرفتار اتهام یا سرزنش می‌شوند؛ کسانی که پیش از انجام دادن کاری، باید پاسخگوی کاری باشند که نکرده‌اند.



اشتراک‌گذاری

نظرات کاربران

0 نظر

هنوز نظری ثبت نشده

اولین نفری باشید که درباره این مطلب نظر می‌دهد.

دیدگاه خود را بنویسید

نظر شما می‌تواند به بهتر شدن این گفتگو کمک کند.

اطلاعات شما محفوظ می‌ماند و برای دیگر کاربران نمایش داده نمی‌شود.

نظرات پس از بررسی منتشر می‌شوند.